محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3844
تاريخ الطبرى ( فارسي )
در همين سال ، يعنى سال نود و يكم قتيبه براى بار دوم به غزاى شومان و كش و نسف رفت و با طرخان صلح كرد . سخن از غزاى شومان و كش و نسف و صلح با طرخان على گويد : « فيلسنشب و به قولى غيسلشتان شاه شومان عامل قتيبه را برون كرد و فديه اى را كه بر سر آن صلح كرده بود نداد ، قتيبه عياش غنوى را با يكى از زاهدان خراسان فرستاد كه شاه شومان را دعوت كنند تا به ترتيبى كه با قتيبه صلح كرده بود فديه دهد ، و چون به شومان رسيدند ، كسان برون آمدند و به آنها تير اندازى كردند كه آن مرد بازگشت و عياش غنوى به جاى ماند و گفت : « آيا اينجا مسلمانى هست ؟ » يكى از مردم شهر پيش وى آمد و گفت : « من مسلمانم چه مىخواهى ؟ » گفت : « مرا در كار جهاد با اينان كمك مىكنى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « پشت من باش كه عقب سر مرا حفظ كنى » گويد : و آن كس كه نامش مهلب بود پشت عياش بايستاد كه با كسان نبرد كرد تا پراكنده شدند اما مهلب از پشت سر به عياش حمله برد و او را بكشت ، شصت زخم بر پيكر وى يافتند و از كشته شدن وى غمين شدند و گفتند : « مردى دلير را كشتيم . » گويد : قتيبه خبر يافت و شخصا سوى آنها روان شده و راه بلخ گرفت و چون آنجا رسيد ، برادر خويش عبد الرحمان را پيش فرستاد و عمرو بن مسلم را بر بلخ گماشت . گويد : و چنان بود كه شاه شومان دوست صالح بن مسلم بود و صالح يكى را